پای تخت غزل
غزل ها و نوشته های احسان قدیمی
نگاهی به کتاب «سمت سرازیر پایتخت» اثر: احسان قدیمی از فروردین امسال که کتاب دوست و رفیق گرمابه و گلستانم "احسان قدیمی" با عنوان "سمت سرازیر پایتخت" به زیور طبع آراسته شده و بهدستم رسید؛ تا هماکنون که نزدیک به شش ماه از آن تاریخ میگذرد، همواره نوشتن نقد و نظری بر آن؛ به رسم قدردانی؛ یکی از دغدغه های کاریام بوده است؛ اما هرگز نتوانستهام قلم بر کاغذ بیاورم. اگرچه مشغلههای بیشمار کاری را میشد به عنوان بهانه تاخیرهای پیدرپی به صاحب اثر ارائه کرد، لیکن خود به خوبی میدانستم که مهمترین دلیل آن احساس تعلّق خاطری بود که به تکتک ابیات این کتاب داشتم. اگر بگویم من و شاعر این کتاب با تکتک کلمات این شعرها در هنگام سرایش و پس از آن زندگی کردهایم، سخنی به گزاف نگفتهام. چه شبها که بر سر تغییر یک کلمه از آن به بحث نشستهایم و چه روزها که بر سر یک معنای دیریاب به شب رسیده است. از اینرو نقد و نظردادن درمورد آن مسلماً بسیار دشوار و مصداق آن حکایت سعدی است که: «یکی از متعلمان را کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت ... باری پسر گفت: آنچنان که در آداب درس من نظری میفرمایی در آداب نفسم نیز تامل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آن مطلع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت: ای پسر، این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تو است جز هنر نمی بینم. چشم بداندیش که بر کنده باد عیب نماید هنرش در نظر ور هنری داری و هفتاد عیب دوست نبیند بجز آن یک هنر» حال ما هم از همین لون است. اما پس از این مقدمه نسبتاً طولانی چند نکتهکه به نظرم میآید: در این قحطسال شعر خوب و کتاب خوب، «سمت سرازیر پایتخت» را به حق میتوان یکی از آثار قابل قبول در زمینه شعر امروز و بسیاری از شعرهای آن را در زمره غزلهای خوب امروز دانست. احسان قدیمی در این مجموعه پا از دایره شعر کلاسیک بیرون گذاشته و وارد فضاهای مدرن و گاهی پستمدرن گردیده است. استفاده از نماد، سعی در ایجاد لایه های معنایی و ایجاد همجواری بین عناصر نامتقارن حکایت از عبور او از فضای کلاسیک دارد. "امّن یجیب و مضطرب از این که بیشما قرص فشارهای روانی شدم خدا" (ص5) یا "درد از ستون پنجم پشتم شروع شد جنگ از چراغ نفتی و کبریت بیخطر" (ص14) یا "از بوق سگ گرفته فقط داد میکشم سیگار تیر و بهمن پنجاه و... هشت سال" (ص16) این شعرها در وحلهی نخست ممکن است برای مخاطبانی که به غزل کلاسیک و نوکلاسیک عادت کردهاند، بعضاً نامفهوم و یا نامنسجم به نظر بیاید؛ اما با کمی تامل بیشتر به خوبی میتوان با آنها ارتباط برقرار کرد. این مطلب را به طور قطع میتوانم بیان کنم که این شعرها از آن دستهای نیست که نه شاعر میداند چه گفته است و نه خواننده میداند چه میخواند. شعرهای این مجموعه اگرچه دارای دایره تأویل گستردهتری نسبت به اشعار کلاسیک هستند و دست مخاطب را برای انتخاب معنی مناسب بازتر میگذارند اما در دام معناگریزی نیفتاده است. برای هر واژه و هر بیتی در این شعرها در بستر روایت اثر میتوان جایگاه و معنایی مناسب یافت که این معنی از مخاطبی به مخاطب دیگر میتواند متغیر باشد. در عباراتی مانند: "بالا بیاورید مرا از شکاف در" (ص 14) یا "گیسو رها نمیکند این کوچه بی شما" (ص 5) یا "سر نیزه راس ساعت رومیزیام شکست" (ص 21) در آثاری از این دست ارزشها جنبه عام خود را از دست دادهاند و در سطح موقعیتها و افراد خصوصی شدهاند. "بابا سلام، نوکرتم... بی حیا شدم" (ص18) گفتگوها بعضاً در ذهن شخصیت شکل میگیرد و زمان با استفاده از تکنیکجریان سیال ذهن یا بازگشتنهای زمانی از حالت خطی خارج میگردد. اینگونه شعرها نیاز به کمی تعمق در مباحث روانکاوانه و روانشناسانه دارد. در این شعر شخصیت که گاهی فردی روانپریش یا پارانویا است استنباط های ذهنی خود را در شعر به مخاطب منتقل میکند. شعر از زبان این فرد روانپریش یا دارای ذهن مشوش روایت شده یا گاهی بیان هزیاناتی در حالت تب، مستی و... است که پریشانی آنها جزئی ناگزیر از شعر و کاملاً طبیعی است. در اینگونه شعرهای احسان قدیمی اغلب کلیدواژهای در انتهای شعر مساله را برای ما روشن میکند کلید واژههایی مانند: "سرگیجه ام گرفته سرم درد می کند/ دکتر پدر نیامده امروزم از سفر/این تخت لعنتی / تب و..." در شعرقمقمهی خالی پدر که کاملاً مشکل پریشانی در ابیات قبل را حل کرده است. یا "بیچاره باز تخت مرا با طناب بست" در شعر آرم روی ماشه یا "روانیه بهخدا/ پسرم قرصتو بخور" در شعر تا چکمههای صورتیات. اما در جواب دوستانی که به آشفتگی در ابیات اشاره داشتهاند نکته دیگری نیز لازم به گفتن است و آن اینکه: این نوع شعر را نمیتوان بصورت بیت به بیت خوانده و برداشت کاملی از هر بیت آن داشت. در این نوع شعر واحد شعری از بیت به اثر تغییر یافته است. اگر در شعر حضرت حافظ مطلب در یک بیت شروع و در همان بیت هم تکمیل شده و به سر انجام میرسید امروز دیگر الزاماً نباید از شاعر این انتظار را داشت. در شعر احسان قدیمی روایت از جایی شروع میشود و پیش میرود و در انتها با یک پایانبندی بسته یا باز به انتها می رسد. این کل اثر است که حس یا مفهومی را منتقل میکند؛ که این حس یا مفهوم میتواند از مخاطبی تا مخاطبی دیگر متغیر باشد. آنچه منتقدان به عنوان "تداعی نامنسجم" بدان اشاره میکنند میتواند در این بررسی مورد نظر قرار گیرد. در این تداعی نامنسجم مفاهیم بصورت تکه تکه شده در کل شعر در اختیار مخاطب قرار میگیرد؛ و آنگاه شعر بصورت کلی مفهوم مورد نظر شاعر را منتقل مینماید. مورد دیگری که در این کتاب مورد پسند بنده است و بعضاً مورد اعتراض واقع میشود وجود روایتی موازی در کنار روایت اصلی شعر است که در وهلهی نخست باعث پریشانی ذهن کلاسیک میشود. این روایتها یا شبهروایتها گاهی به طور مستقیم و در کلمات و مصرعهایی مستقل وارد اثر میشوند. مانند: "تا تیر برق سر به هوایی که عاشق است تا تیر و قلب و اول اسمی شبیه ما" (ص 5) یا "لیوان آب، شاخه ی نرگس، مرا ببوس... طرحی که مانده بین تو و دستهای مرد" (ص10) و گاهی بهوسیله گسترش دایره معنایی در سطح واژه، عبارت یا مصراع. مانند: "با بوی استخوانی دستان عاشقش تا گریهای که بغض مرا باز میکند" (ص12) در میان این روایتها بعضاً میتوان رد پای ماجرایی رمانتیک و عاشقانه را هم تشخیص داد و رصد کرد. حضور پررنگ "زن" درنقشهای مختلفی مانند: مادر، زن، بانو، دختر، خواهر و... در قاطبهی اشعار احسان قدیمی نیز میتواند در همین راستا مورد بررسی قرار گیرد.این مطلب را حتّی در نحوه نگارش عنوان مجموعه به خوبی میتوان مشاهده کرد. در اینمیان تکیه بر روی "مادر" در کتاب سمت سرازیر پایتخت بسیار جالب توجه است. کلمه "مادر" در مجموع 32 غزل احسان قدیمی15 بار تکرار شده است که حکایت از توجه شاعر به نقش مادر دارد (جالب آنکه این کلمات؛ یعنی: مادر، زن، دختر، خانم، بانو و خواهر در مجموع ٣٢ بار در اشعار وی استفاده شده است. یعنی درست به تعداد شعرهای این مجموعه) از این جمله است: "سرما دوباره با ننه سرما شروع شد با قصههای مادرم و پول خردها" (ص5) یا "مادر کوزت، بشور و بساب و بزایمت هی رخت چرکمرده و بویی که بیشتر"(ص14) و... در پایان لازم به گفتن است که این مباحث نباید شاعر را از تلاش بیشتر در کارهای بعدی باز دارد. احسان قدیمی میتواند استحکام زبان و دایره واژگان خود را افزایش دهد و با استفاده از اوزان متفاوت با ایجاد فضاهای متنوعتر در شعرها مخاطبان را بیش از پیش با خود همراه نماید. این کتاب به طور کلی دو اشکال عمده نیز داشت که مسلماً باید در چاپهای بعدی جبران گردد. یکی نداشتن تاریخ در ذیل شعرها است؛ که باعث شده خواننده نتواند سیر تطور شعری شاعر را دریابد. که اگر این مساله نبود شاید کتاب به نظر تعداد بیشتری از دوستان دلپذیرتر میآمد؛ و دیگر اشکال کلی هم نداشتن فهرست است که خواننده را در یافتن شعر مورد نظرش دچار مشکل مینماید. امید است احسان عزیز بتواند در مجموعه بعدی خود کاری بیش از پیش موفق را ارائه دهد. حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد امید نقوی/شهریار/مهر88
گفتم که خسته میشوی از شعرهای من! اگر نهاد این گزاره راتمام شاعران امروز بدانیم نه به شاعر مجموعه ی :سمت سرازیر پایتخت بر خواهد خورد ونه خود را در یک نهاد منفرد محصور کرده ایم. البته یادمان نرود کتاب مذکور اولین آفریده ی شاعر است واگر مقایسه ای داشته باشیم با شاعران گذشته واولین آثارشان باید گفت :اندک شرری هست هنوز. نام کتاب به درستی انتخاب شده باید گفت نام کتاب براعت استهلالی است به کل کتاب .شاعری که شاعر کوچه ها وقرص های فشار ووصله ی دامن مادرومیدان مین وکوچه ی اعدام است. شعرهای کل کتاب را می توان به دودسته تقسیم کرد:عاشقانه ها واجتماعی ها که خود به دو صورت نئو کلاسیک وروایی سروده شده اند. شعر های عاشقانه نسبت به اجتماعی ها بسیار کم واین جای خوشحالی است که شاعر از من فردی خود فاصله گرفته است. اما از لحاظ شعر وجوهره ی شعری باید گفت در اینکه با یک شاعر سرو کار داریم شکی نیست اما با چگونه شاعری حرف بسیار است. احسان قدیمی شاعر است همینکه او به زبان تصویر سخن می گوید شاعر است :این سر به درد شانه ی شمشیر می خورد . جدا از تناسب سر وشانه ودرد وشمشیر وفعل (می خورد)که متناسب با کاربرد شمشیر انتخاب شده است زبان غیر مستقیم وایماژی این گزاره شاعر را به ساحت شعر کشانده است. شر شر واج :/ش/ در شانه وشمشیر سرازیری خون به وسیله ی شمشیر را تداعی میکند ... یا بیت بی نظیر :تصویر چشمهای شما گود میشود /در پشت قاب عینک این مرد کوهکن چه امروزین فتح و عدم فتح قله:چشم ها را به تصویر کشیده شده است زیبایی شعر دو چندان می شود در پارادوکس گود شدن چشم ها وکوهکنی شاعر . استفاده از شگردهای زبانی: وقتی که با طناب ...تو را تاب میدهم واستفاده ی به جا از نقطه چین یا :مسلم علی محمد اعزامی از ....نشست آیا فعل(نشست) به جای استفاده از نام شهر ایهامی بی بدیل نیست؟ اما کاش این موارد بیش از این در گستره ی غزل او پخش میشد . شاعرانی هستند که حتی خود را شاعر نمی دانند وفقط بر این عقیده اند که چیزهایی در آنان سر ریز شده وآنها حامل وکاتب آن الهام ها هستند .احسان قدیمی از این دسته شاعران نیست.زیرا آنان چندان دنبال چاپ اشعار خود نیستندبلکه بعدها دیگران آثار آنان را به چاپ می رسانند برای آنان زبان وجوهره ی شعری مهم نیست بلکه مهم معناست.اما احسان قدیمی مابین این عده وکسانی که خود را پیشگام زمان خود می دانند در برزخی عمیق قدم بر می دارد ...از سویی دل به معنا وتعهد در شعر بسته است :در رستوران شهر شما سرو میشود /هی پرتغال خونی وهی زهر مار ...درد.../درد از ستون پنجم پشتم شروع شد /جنگ از چزاغ نفتی وکبریت بی خطر واز سویی به شعربه مثابه ی زبان وزمان می اندیشد که تنها مشخصه ی دوران خویش :روایت را برگزیده است .شاعر گرم در تماشای جامعه ی خویش می بایست به دنبال بهترین ظرف ارائه ی این معناها باشد والبته نه آن ظرفی که تمام شاعران این دهه ودهه ی قبل از آن در آن شعر ریخته اند بلکه ظرفی متناسب با روح واندیشه ی خویشتن . احسان قدیمی استوار تر از پیش میبایست دنبال جام مرصعی باشد برای در شاهوار خویش .صورتی که بر خاسته از جوهره ی شعری ونگاه ممتاز او به دنیای پیرامون خویش است حتااگر این صورت چیزی جز قالب غزل باشد. نیشابور /مهرماه 88 قاسم رضادوست. برگزارکنندگان شعر دفاع مقدس شهریار شعور شنونده را زیر سوال بردند و به آنها توهین کردند. جالب تر از همه ی این ها بخش شعر کودک و نوجوان یک برنده ی 50 ساله داشت نمی دانم واقعا با خودشان چه فکری کرده بودند ... و من چه اشتباه بزرگی مرتکب شدم که بعد از ۹سال نرفتن ...رفتم. واقعا مزخرف بود ادبیات را وارونه به خورد مردم دادند. باور نمی کنید سال بعد خودتان بیایید و ببینید... من تا کنون در مورد ادبیات شهریار حرفی نزده بودم اما دیگر نمی شود ساکت بود. شعر را به لجن کشیده اند نمی دانم واقعا نمی دانم چه بگویم شعرها ایراد وزنی داشت وشعرهای سپید اصلا در قالب سپید نبودند؛ اصلا در هیچ قالبی نبودند. بیشتر به یک انشاء یا یک متن ادبی شباهت داشتند؛ که آن هم قواعد خود را دارد که این چیزهایی که دوستان عزیز به عنوان شعر برتر معرفی نمودند آن را هم نداشت. به نظر من ۲نفر برنده می توانست داشته باشد آنهم با کلی اغماض نه ۲۰نفر؛ مابقي آمده بودند تا باشند تا بگویند شهریار ۲۰نفر شاعر برتر دارد تا بگویند ما جشنواره با شکوه برگزار کردیم و بیت المال را حرام نکردیم به چاه توالت نریختم که اگر این کار را می کردند بهتر بود ... واقعا جشنواره ها چقدر در شناساندن شاعران خوب دخیل هستند؟ چند نفر از شاعرانی که در جشنواره شرکت کرده بودند شاعر بودند که من در شاعر بودن آنها حتی برای یک بیت هم شک دارم ... من پیگیر هستم که شعر های برتر را پیدا کنم و در اختیار دوستان قرار دهم تا خودتان مقایسه کنید. جایی که دنیا و ادبیات آن با سرعت نور در حال پيشرفت است ما در جشنواره هایمان با شعر دزدی و داراي ایرادات مفهومي و وزنی رو به رو می شویم. واقعا من نگرانم... و باید کاری کرد ... باید کاری کرد... باید کاری کرد... ياداشتي بر مجموعه غزل هاي سپيد احسان قديمي از دوست شاعرم جناب ذوالفقار شرِِيعت مي رفت تا كه جوهر خود را در اين غزل بي وقفه صرف از تو سرودن كند كه ديد در قالب غزل نمي گنجي اي غزال بايد تو را سرود در اوج غزل سپيد غزل سپيد نه يك قالب شعري جديد در ادبيات فارسي است زيرا كه به لحاظ ساختار و قالب تحت سلطه ي غزل قدمايي قرار دارد و نه سبكي تازه در نگرش به جهان هستي و ابراز و بروز خلجانات شاعر است زيرا كه خود را به شعر سپيد منتسب كرده و از امكانات آن وام مي گيرد . اما غزل سپيد به خودي خود ابداع شگرف و دلنشين از رهگذر به كار گرفتن تمامي امكانات و ظرفيت هاي حاضر و لاحق ادبيات فارسي بوده و شكل گيري اين شيوه ي سرودن نقطه عطفي در تجارب شاعران معاصر به شمار مي رود . مجموعه غز ل هاي سپيد " سمت سرازير پايتخت " دفتر شعري است كه مخاطب به هنگام خواندنش از لذتي دو چندان برخوردار مــــي شود ، زيراكه همانگونه كه اشاره رفت دو ويژگي بارز شعر فارسي را در خود گنجانده است و البته علاوه بر اين ، مي توان از ديگر خصوصياتي سراغ گرفت كه شايد در كمتر مجموعه شعر مشابه اي بتوان يافت . بارزترين ويژگي اين مجموعه بهره گيري شاعر از تجربه هاي زيستي است كه در عين شخصي و فردي بودن شان ، بر اثر عيني سازي و به تصوير كشيدن جزييات شان براي هر مخاطبي محسوس و قابل درك شده است به عبارت ديگر؛ شاعر در اين مجموعه بنا را بر عمومي كردن لحظات فردي و خصوصي كرده كه جنس آن با مجموعه تجارب انساني مشترك است ، گرچه صبغه ي شخصي و فردي هم داشته باشد . خاطرات دوران كودكي و مدرسه ، تجربه هاي پر التهاب دوره ي نوجواني و جواني ، تنهايي ، غربت هاي دوران خدمت سربازي و دست و پنجه نرم كردن با مشكلات اقتصادي با جزيياتي عيني و برجسته شده ، دست مايه كار شاعر طي اين مجموعه شده و ضمن دوري جستن از تم ها و موضوعات مستعمل و پيش پا افتاده كه غالبا در تبين و ترسيم لحظات و مناسبات عاشقانه به شدت تكرار شده ، دست به نوآوري و خلق مجموعه لحظات و آنات ناب جهت غنا بخشيدن به درون مايه هاي غزل ها كرده است . همچنين بهره گيري از عناصر داستاني در اين مجموعه غزل ها ، بسيار در خور توجه است ؛ روايت هاي گسسته داستاني ، روايت جريان سيال ذهن ، گفتگو نويسي و ... از جمله عناصري هستند كه طي اين غزل ها خوش نشسته اند و به مثابه ي جزيي از پيكره ي غزل ها به كار آمده اند . در طول خواندن يك غزل بارها پيش آمده خواننده با يك داستان كامل و چفت و بست دار مواجه نبوده بلكه بر اثر دريافت نشانه هايي كه دلالت بر داستاني دارد، نزد خويش به ساختن داستاني بر اساس فهم و دريافت خويش مي كند و با ترسيم سايه و شبحي از داستان ، از لحن قطعي و جزمي در روايت شعر ها كاسته و پايبندي خود را به لازمه هاي روايت در شعر امروز نشان مي دهد . صرف نظر از وجه داستاني روايت هاي گسسته ، اين عنصر به غزل ها جنبه هاي ديگر افزوده و باعث آفريدن ظرفيت تازه اي شده است . گسستگي نه تنها در روايت ذهني ، بلكه در نحو زباني و ساختاري غزل ها نمود يافته است و به شكل وجه عمده و غالب به چشم مي آيد . سياليت ، رواني ، انتقال و تغييرهاي پي درپي تم ها و پاساژها ي تو در تو در يك متن واحد از پيامد هاي به كارگيري عمده ي اين گسست روايي است . در اين غزل ها كمتر با جمله سالم و كاملي بر اساس اسلوب ها ي متعارف زبان فارسي روبرو هستيم و اغلب بخش هايي از جمله به قرينه هاي معنوي و لفظي حذف و با پيوند خوردن با ديگر جملاتي كه گاه فقط يكي دو كلمه از آن برجاي مانده ، كمك شاياني در تعدد فضا ها ، انتقال و جابجايي آنها كرده است . برخورد متفاوت شاعر با اجزاي زبان و سياق كلام همانند كاركرد تازه بخشيدن به حروف اضافه و ربط از ويژگي هاي قابل اعتنا طي اين مجموعه است . وي گاه از آنها به عنوان قافيه و گاه حتي به عنوان پايه و بناي ابيات بهره برده است ؛ لعنت به هر چه كوچه ي بن بست و كيف پول لعنت بر رخت عيد و به آجيل سال نو امسال هم به مرحمت عاليست مستدام اين بوته ي خيار زميني كه رفته و يا در جايي ديگر حرف ربط علاوه بر رديف ابيات ، اساس و بناي معنايي شعر شده است ؛ نشسته منتظر و بي قرار مردي كه صليب مي شود از انتظار مردي كه گرچه اين بخشي از رفتارهاي متفاوت و نوآورانه ي شاعر با اجزاي زبان است كه كشف ظرفيت هاي زباني تازه اي را به دنبال داشته است ، اما همين ريزنگري شاعر به اجزاي زباني ، منجر به كنش و اجراي زبان تازه اي در غزل سپيد شده كه گاه حتي آن را فراتر از شكل و قالب غزل سپيد مي نماياند ؛ چادر /سياه / سرفه ي مادر بزرگ /خون م ي ر ي ز د از لبان ترك خورده ات جنون . در جمع بندی این سخن ، اینکه مجموعه ی سمت سرازیر پایتخت را جهشی می بینم بر استمرار یک حرکت که می رود تا جایگاهی مناسب را بین مخاطبینی با سلایق مختلف پیدا کند ، احسان قدیمی در این مجموعه موفق شده اکسیژن لازم را به شش های غزل وارد کند و این یعنی اینکه : غزل همچنان به حیات خود ادامه خواهد داد . ذوالفقار شریعت نگاهي به غزلهاي احسان قديمي از شهریار سمت سرازير پايتخت محمدرضا شالبافان «احسان قديمي» از شاعران كم ادعا و سختكوش شهریاری است كه شايد نامش براي بسياري از اهالي غزل چندان آشنا نباشد. اين شاعر جوان، امسال مجموعه 31 غزل خود را با عنوان «سمت سرازير پايتخت» روانه بازار كتاب كرده است تا نامي براي خود در ميان جوانان جوياي نام دنياي غزل دست و پا كند. «سمت سرازير پايتخت» بدون هيچ ترديد، از جنس آن كتابهايي نيست كه شاعران جوان، براي اداي دين به روزهاي پرشور نوجواني خود و عشقهاي از دست رفته به چاپ ميرسانند. به بيان ديگر اين كتاب برعكس مجموعههاي اول بسياري از همنسليهاي من و او شباهتي به دفتر خاطرات شاعر يا سياهمشق كردن ندارد. شايد مهمترين دليلي كه مخاطب را در برخورد با چنين كتابي، به اين تفكر نزديك ميكند، آن است كه زبان در «سمت سرازير پايتخت» دستمايه تجربههاي شاعرانه نيست و تا حد زيادي شاعر ويژگيهاي زبان شعري خود را براي خود مشخص كرده است. زبان غزلهاي اين مجموعه، زبان آشنايي است كه به گمان من، بيش از هر چيز وامدار جريان موسوم به غزل گفتار در دهه گذشته هستند كه تلاش كرد بيش از پيش زبان غزل را ساده و نيمه محاورهاي كند. اين تاثيرپذيري حتي گاهي سبب ميشود حروف اضافه در شكل محاورهاي خود وارد غزلها شوند يا گاهي شاهد اصطلاحاتي هستيم كه خاستگاهي جز ادبيات عاميانه ندارند. درخت توي مخ بيخيال جنگل بود و خاك، خواب همآغوشي تو را با رود ... ظرفهاي گرسنه هر شب، طعم بغض گرفتهاي ميداد بچهام روي گاز جا مانده، مادرم پشت قاب عكس افتاد او البته در همين ميان گاهي به نوعي با زبان، زورآزمايي ميكند و بخوبي به حركتهاي زهي در عمق زبان روي ميآورد و تلاش ميكند با استفاده از تركيباتي كه از دو جنبه شكل گرفتهاند، تسلط خود را به مخاطب نشان دهد. امن يجيب و مضطرب از اين كه بي شما قرص فشارهاي رواني شدم خدا اين سر به درد شانه شمشير ميخورد گيسو رها نميكند اين كوچه بي شما عكس دو گاو مردني و من كنار هم شخم زمين بيهمه چيز برادرم البته گاهي هم سادگي زبان سبب ميشود كه شاعر به ورطه توضيح واضحات بيفتد و مخاطب خود را دست كم بگيرد. براي مثال در 2 بيت زير، مصرع دوم جايي براي عرضه ندارد. ما روي اين درخت هنوز عاشق هميم روي همين درخت دو تا قلب ميكنم يا مينشينم دوباره ميخوانم آخرين نامه و داعت را گفته بودي كه ميروي فردا ميسپاري مرا به تنهايي جالب اينجاست كه در ميان، غزلهاي اين كتاب، تنها چهار غزل مددف به چشم ميخورد. به نظر ميرسد اين كم توجهي به رديف، در راستاي شكلگيري روايت مورد علاقه شاعر است. روايتي كه به نظر ميرسد نقطه اتكاي اصلي شاعر در «سمت سرازير پايتخت» براي شكلگيري فرديت ادبي اوست. «احسان قديمي» در تمام مجموعه غزل خود با زباني كه سخن از آن به ميان رفت، سعي دارد در هر غزل با شكل دادن روايتهاي موازي و نيمه مكمل به پراكندگي آگاهانه ذهني برسد و در يك غزل با دغدغههاي مختلف ذهني خود بازي كند. در ابتداي اين مجموعه، گاهي تغزل در ميان دغدغههاي ذهن قديمي پررنگتر از بقيه است: بيمعرفت شدي و سلام مرا ببين با سرجواب دادي و گفتم: فقط همين؟!! بانوي پشت پنجره را حس نميكني باران مه گرفته اين بيت چندمين اصلا بيا و خط بزن اين بيت را و بعد اسم مرا كنار همين نقطهها بچين... اصلا بيا و لفظ قلم دوست دارمت آشفته و شكستهتر از مدد نقطهچين... خط ميزنم تو را و خودم را و عشق را مستم بيا و اين قلمم را بزن زمين دستم خودم كه نيست برو پيش من نمان من پشت پا به بخت خودم ميزنم همين...! اما هر چه در اين مجموعه جلو ميآييم، شاهد پررنگتر شدن دغدغههاي به روزتري هستيم. يكي از اين دغدغهها كه اين روزها هم براي اهالي غزل آشناست، به دهن كجي به روزمرگي برميگردد. اين روزمرگي گاهي در دنياي مدرن توسط قديمي روايت ميشود چون: قوطي قرص، خنده، فشار شديد درد اندازههاي واقعياش را نگاه كرد و گاهي از برشهاي روزمرگي در دنيايي نه چندان مردن شكل ميگيرد: بازار روز معركه با بوي پرتقال پوتين مو و فرفره، پشمك، غروب فال هر چند شاعر گاهي از اينگونه روايت عدول ميكند و نتيجه آن حضور چند غزل عاشقانه، آرمانگرايانه و نئوكلاسيك در اين مجموعه است كه احتمالا نمونههايي از تجربههاي قبلي شاعر هستند. نكته قابلتوجه در اين ميان آن است كه شاعر غالبا از پس سرودن اين شعرها نيز برآمده است و اين نشاندهنده آن است كه شاعر راه پر سنگلاخ تجربههاي خود را بخوبي كوبيده و طي كرده است: گره به گوشه ابرو زده كمانش را مگو شكار كند شاعر جوانش را غروب بين دو بازوي او به هم زده است كلاف كهنه و سر درگم روانش را لبت شراب انار آتش شب برفي كه جرعه جرعه به آتش كشيده جانش را دوباره حلقه كن آرام و گرم دستت را بگير شيره انگور استكانش را اما گاهي در ميان غزلهاي مجموعه «سمت سرازير پايتخت» شيزوفرني زباني و روايي بخوبي با هم كنار ميآيند و نمونه قابل قبولي از غزل متفاوت را رقم ميزنند كه تا حدي نيز از كنشهاي روانكاوانه بهره ميگيرد. لرزش، بلوغ تند عرق، استكان مست لب لب... لبوي داغه... تنم گر گرفته است پاهاي پينه بسته سيگار روي ميز كودك به انتهاي توهم رسيده است بالاي برجكي كه به آواز زنده بود مسلم عليمحمد اعزامي از ... نشست با بيخيالي اسلحهاش را تميز كرد آرام روي ماشه كمي فكر كرد و دست تا انتهاي جيب كتش ميرود فرو سرنيزه راس ساعت روميزيام شكست ليوان، اتاق خواب تو، آشفته مادرم بيچاره باز تخت مرا با طناب بست اما نكته پاياني آن كه عليرغم نكات مثبتي كه در مجموعه غزل «سمت سرازير پايتخت» به چشم ميآيد و به گمان نگارنده آن را از متوسط مجموعههاي غزلسرايان جوان بالاتر برده است، گاهي در غزلهاي قديمي شاهد آن هستيم كه غزلها، از جنبههاي مختلف بيش از حد به آثار سردمداران جريان غزل متفاوت يا پستمدرن نزديك ميشود و ميتوان به اين باور رسيد كه قديمي با اين مجموعه اگرچه نام خود را بر ميان اين جماعت به ثبت ميرساند، اما تا پارو زدن در اين قايق بر تلاطم فاصله دارد. او هنوز مسافر اين جريان است. اگرچه در چند غزل نشان داده است كه اگر حضوري پررنگتر و جراتي دندانشكنتر داشته باشد ميتواند به اين تابلوي هزار رنگ يعني همان غزل متفاوت نقشي در خور اضافه كند. اين نوشته را با يكي از اين غزلها به پايان ميبريم كه با روايتهاي خود و محو شدن آنها در همديگر و ارتباط پنهان آنها با هم، به يكي از آثار درخشان اين مجموعه بدل شده است. غزلي كه نام مجموعه از آن گرفته شده است و بر پشت جلد هم خودنمايي ميكند: دختر، كشيده، گيجي مردم، پيادهرو لبهاي گر گرفته و سرماي پالتو شال و هويج و دكمه شلوار قهوهاي كبريت نم كشيده و برفي كه سال نو نمنم نشسته روي سرت، گريه ميكنم لطفا كمك كنيد به حق وتو!! وتو از بوي سينههاي پدر سير ميشوي سنگر بگير پشت تريبون الو... الو...؟! اللهاكبر اين غزل از متن خارج است الاكلنگ و مستي بعد از تلوتلو قل ميخورد به سمت سرازير پايتخت پاهاي سرد و مضطربم تندتر بدو لعنت به هر چه كوچه بنبست و كيف پول لعنت به رخت عيد و به آجيل سال نو امسال هم به رحمت عالي است مستدام اين بوته خيار زميني كه رفته و آنجا تر از هميشه به تو فكر ميكند كبريتهاي پشت سر هم نرو نرو لبخند روي لب و كس رد نميشود (مردي كه قد كشيده كنار... پياده... شو!!) هي مي جود تمام تنم را سگي سياه خودكار بي تعادل و هي جعبه جعبه عشق من مرز نا مشخص آزادي و گناه با گربه هاي كوچه يمان جنگ مي كنم با كفش قيصري و كت و عينك و كلاه سردم نمي شود دل من ضعف مي رود تا انتهاي خط برسد مرد راه راه حالا تو مال هركه شدي خوش به حالش است حالا تو سانويجي و من گشنه اي كه آه.....! پاييز۸۱ و يك غزل ديگر خط خطي كرده دفترم را كو ؟ دختر خيس گريه ي ترسو...! مادرم خنده مي كند لب را مي كشد بيت بعد را جارو تا اتاقي كه خواب مي بيند پدرم اين مترسك ترسو! پشت چشمان تلخ و بادامي خواهرم مي كشد دو تا ابرو آسمان سياه خانه ي ما گريه هاي تو گوشه ي پستو موي تا روي شانه ات را باد مب برد تا سواحل پهلو....! ** وقت عاشق شدن ورق خوردي صفحه اي را كه مي رسي با او زير باران قدم زنان رفتي تا اتاقي كه مي شود سانسو ر..................................... سرخي گونه و لب و ناخوـ ـني كه درچين دامنت گم شد قطره هاي عرق كعه از هر سو مي چكد روي دفتر كاهي مي رود زير تيغه ي چاقو سرمه اي كن دوباره چشمت را خط بكش دور خنده ات بانو!!!. زمستان ۸۷ ۹/۱۰/۸۷ عاشق ترين زندگان بودند ….واما ذهن پريشان بنده را انسجام چندان نيست كه درباره ي شعر و شاعري به درستي بنويسد وبازصاحب اين ذهن در مقام نقد نيست كه موشكافي كنداثري راودراين شرايط به قول دوستان پولتيكي _مخيله را قدرت تخيل نمانده ومفكره را قدرت تفكر_. واما بازچه راهي بهتر از شعر براي نجات كه شعر وا مي دارد قلب آدمي را به نوشتن ((علي الخصوص كسي را كه طبع موزون است )).اينگونه شد كه گفتم كنون كه قلبم به سمت پايتخت سرازير است در كليت ((سمت سرازير پايتخت))كه دانستم شعر شاعر آن همچون روزهايش پرتقالي ست ولطف شاعرش آن را به دست من رسانيده تنها بر اساس ذائقه ي خويش چند خطي بنويسم . مدتي پيش از اين كتابي به دستم رسيداز شهرياران شعر شهريار كه در آن شعرهاي شاعر مجموعه ي حاضر را متفاوت تر از ديگران يافتم و آن را دست كم تلاشي ديدم براي تكرار ناشدن و آنگونه آن نام در ذهنم جاري ماند…. طرح جلد كتاب به قول دوستان خارجي داراي نوستالوژي خاصي ست از آن دست كه طبع بنده مي پسندد اما از شعرها نمي دانم چه بنويسم كه آنها را دو دسته ديدم پاره اي را پسنديدم و پاره اي را چندان نه. درآن بخش كه نپسنديدم مصاريع وبيت هايي بود كه به مذاق حقير خوش آمد (گيسو رها نمي كند اين كوچه بي شما ) ودر آن پاره از شعرها كه پسنديدم بعضي از مصرع ها لطف چنداني نداشت (هميشه از تو سرودن گرفته حالش را) از اين رو صحبت از اين شعر هاوقت و كاغذ زياد مي طلبد اما فارغ از تمام قوت ها و ضعف ها شعري كع در تلاش است در تكرار نباشد ارزشمند است و هر تلاش براي هنجار شكني رفت و برگشت هاي فراوان دارد به اين شرط كه اين تكنيك هاي هنجار شكن خود تبديل به هنجارهاي كليشه اي نشود كه گاه ساده ترين كلمات همانگونه كه هستند شوند. (گيسوي مخملي و بلند گلابتون) وهنوز معتقدم ((مادر))خود شعرست و شعر را اعتبار مي بخشد (مادر چقدر مثل پدر راه مي رود) و ااينگونه شعررا به شاعراني كه كلمات كهن را با شعر كلاسيك اشتباه گرفته اندترجيح مي دهم كه چه بسا شاعران كهن بسيار نو انديشه تر و متجدد تر از اينها بوده اند. مرا رفيقي امروز گفت خانه بساز كه باغ تيره شدو زرد روي و بي ديدار جواب دادم و گفتم :درخت همچو منست مرا زهمچو مني اي رفيق باز مدار من و درخت كنون هر دوان به يك صفتيم منم زيار جدا مانده و درخت از بار ((فرخي)) وباور دارم هنوز راه هست به قربت سيب تا غربتش روشنمان شود. ودر اين سطر جرات دارم بگويم اگر كمي بيشتر به سلامت زبان و سلامت آوايي شعر انديشه شود كه قالب غالب نباشد و شاعر بر قالب غالب شود و تلاش كند شعرش تلطيف كند آ دمي را آنگاه پرندگان آوازخوان را نيز لذت استماع اين شعر خواهد بود. وباز اگر ذهن و كلمه را رهاتر سازد اين شعر را رتبتي عالي خواهد بود. اميدوارم در زود شعر هاي آينده اش را در سايه اي برايم بخواند. احتمالا تابستان88 رضاعابدين زاده سمت سرازير پاي تخت «احسان قديمي» از شاعران كم ادعا و سختكوش شهرياري است كه شايد نامش براي بسياري از اهالي غزل چندان آشنا نباشد. اين شاعر جوان، امسال مجموعه 31 غزل خود را با عنوان «سمت سرازير پايتخت» روانه بازار كتاب كرده است تا نامي براي خود در ميان جوانان جوياي نام دنياي غزل دست و پا كند. «سمت سرازير پايتخت» بدون هيچ ترديد، از جنس آن كتابهايي نيست كه شاعران جوان، براي اداي دين به روزهاي پرشور نوجواني خود و عشقهاي از دست رفته به چاپ ميرسانند. زبان غزلهاي اين مجموعه، زبان آشنايي است كه به گمان من، بيش از هر چيز وامدار جريان موسوم به غزل گفتار در دهه گذشته است كه تلاش كرد بيش از پيش زبان غزل را ساده و نيمه محاورهاي كند. اين تاثيرپذيري حتي گاهي سبب ميشود حروف اضافه در شكل محاورهاي خود وارد غزلها شوند يا گاهي شاهد اصطلاحاتي هستيم كه خاستگاهي جز ادبيات عاميانه ندارند. ظرفهاي گرسنه هر شب، طعم بغض گرفتهاي ميداد او البته در همين ميان گاهي به نوعي با زبان، زورآزمايي ميكند و بخوبي به حركتهاي زهي در عمق زبان روي ميآورد و تلاش ميكند با استفاده از تركيباتي كه از دو جنبه شكل گرفتهاند، تسلط خود را به مخاطب نشان دهد. اين سر به درد شانه شمشير ميخورد گيسو رها نميكند اين كوچه بي شما البته گاهي هم سادگي زبان سبب ميشود كه شاعر به ورطه توضيح واضحات بيفتد و مخاطب خود را دست كم بگيرد. براي مثال در بيت زير، مصرع دوم جايي براي عرضه ندارد. مينشينم دوباره ميخوانم آخرين نامه و داعت را جالب اينجاست كه در ميان، غزلهاي اين كتاب، تنها چهار غزل مردف به چشم ميخورد. به نظر ميرسد اين كم توجهي به رديف، در راستاي شكلگيري روايت مورد علاقه شاعر است. روايتي كه به نظر ميرسد نقطه اتكاي اصلي شاعر در «سمت سرازير پايتخت» براي شكلگيري فرديت ادبي اوست. اما نكته پاياني آن كه عليرغم نكات مثبتي كه در مجموعه غزل «سمت سرازير پايتخت» به چشم ميآيد و به گمان نگارنده آن را از متوسط مجموعههاي غزلسرايان جوان بالاتر برده است، گاهي در غزلهاي قديمي شاهد آن هستيم كه غزلها، از جنبههاي مختلف بيش از حد به آثار سردمداران جريان غزل متفاوت يا پستمدرن نزديك ميشود و ميتوان به اين باور رسيد كه قديمي با اين مجموعه اگرچه نام خود را بر ميان اين جماعت به ثبت ميرساند، اما تا پارو زدن در اين قايق پر تلاطم فاصله دارد. او هنوز مسافر اين جريان است. اگرچه در چند غزل نشان داده است كه اگر حضوري پررنگتر و جراتي دندانشكنتر داشته باشد ميتواند به اين تابلوي هزار رنگ يعني همان غزل متفاوت نقشي در خور اضافه كند سلام با وجود اینکه مدت زیادی بود قصد داشتم در عالم اینترنت هم با دوستان شاعر و شعر دوست در تماس باشم ولی گرفتاریهای روزمره فرصت نمیداد تا اینکه در این چند روزه فراغت ناخواسته ای که پیش آمد باعث شد بتوانم این کار را انجام بدهم. از این پس در این وبلاگ با همه شما عزیزان در ارتباط خواهم بود. برای شروع در جریان باشید که کتاب ما منتشر شد. کتاب با نام "سمت سرازیر پايتخت" توسط انتشارات پرنده با مدیریت دوست عزیزو شاعرم هادی خورشاهیان به چاپ رسیده است. دوستانی که تمایل دارند کتاب را تهیه نمایند در این وبلاگ ویا وبلاگ دوست عزیز امید نقوی (جان غزل) آدرس خود را گذاشته تا کتاب برای این دوستان ارسال گردد و یا با شماره ی آقای هادی خورشاهیان (09123955461) تماس حاصل نمایند برای شروع با 2 غزل از کتاب خودم در خدمت دوستان عزیز هستم امید که مقبول نظر افتد در ضمن مرا از انتقادات خود بی بهره نگذارید. قمقمه ی خالی پدر میدان مین صدای فرو رفتن پدر دنبال کاه و یونجه و گلهای هفت پر مادر کوزت بشور و بساب و بزایمت هی رخت چرک مرده و بویی که بیشتر من داد می کشم نخ شلوار پاره را چوب و حصیر و زن زده زیر دلت پسر درد از ستون پنجم پشتش شروع شد جنگ از چراغ نفتی و کبریت بی خطر حالم بد است بچه نشو قول می دهی بالا بیاورید مرا از شکاف در دیدم کسی به کودکیم رحم می کند مادر پدر تفنگ برادر کلاغ پر سوگند می خورم به تو را دوست دارمت سوگند می خورم به هزاران هزار سرـ داران شوش کوچه ی اعدام مولوی پایان شب شروع فرو پاشی سحر سرگیجه ام گرفته سرم درد می کند دکتر پدر نیامده امروزم از سفر این تخت لعنتی تب و آغوش گرم تو مادر بیا بیا و مرا با خودت ببر ترکش صدای موج کجا یا حسین ...بمب بارون غروب و قمقمه ی خالی پدر.... وغزل دوم: سمت سرازیر پایتخت دختر، کشیده، گیجی مردم، پیاده رو لب های گُر گرفته و گرمای پالتو شال و هویج و دکمه شلوار قهوه ای کبریت نم کشیده و برفی که سال نو نم نم نشسته روی سرت گریه می کنم لطفاً کمک کنید به حقِّ وِتو!! وَ تو از بوی سینه های پدر سیر می شوی سنگر بگیر پشت تریبون، الو... الو...! الله اکبر! این غزل از متن خارج است الا کلنگ و مستی بعد از تلوتلو قِل می خورد به سمت سرازیر پایتخت پاهای سرد و مضطربم! تند تر بدو لعنت به هر چه کوچهی بن بست و کیف پول لعنت به رخت عید و به آجیل سال نو امسال هم به رحمت عالیست مستدام این بوتهی خیار زمینی که رفته وُ آنجا تر از همیشه به تو فکر میکند کبریتهای پشت سر هم ... نرو نرو لبخند روی لب، و کسی رد نمی شود مردی که قد کشیده کنارِ... پیاده... شو!! نظر فراموشتون نشه...
مهر ماه 1388
بچهام روي گاز جا مانده، مادرم پشت قاب عكس افتاد
گفته بودي كه ميروي فردا ميسپاري مرا به تنهايي
![]()

